![]() |
![]() |
|
| داستان زندگی من واحساساتم! |
|
مرز بین حق باطل فقط یک تار موست.من کجایم؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 تیر1390ساعت 23:20 توسط ستاره |
|
|
3روز پیش هادی ازدواج کرد و همهء اون چیزایی که یه روز به خاطرشون بهش گفتم نه رو دیگه الان ندارم،و الان که هیچ کدوم اونها نیستن،میتونم ببینم که چقدر واقعآ دوستم داشت و من چقدر ناخواسته با احساسش بازی کردم.این رو الان نفهمیدم.خیلی وقته بهش رسیدم و به خاطرش عذاب وجدان داشتم و همیشه براش آرزوی خوشبختی میکردم.من آدم مهم و خوبی نستم.اما جالبه!انگار این بار دعام مستجاب شد.اون با کسی ازدواج کرد که واقعآ دوستش داره و بهش محبت میکنه،انقدری که اگه هادی اسممو اتفاقی هم بشنوه یادش نیاد من کیم.
آره!هادی هم خوشبخت شد!من هم حالا به جای عشقی که به خاطرش به هادی گفتم نه،یه نفرت تو دلمه!یه نفرت به اندازهء گذشتن از همهء عقاید و خانوادم!این عشق غلط چشمهام رو بست.روی همهء چیزای خوب هادی.رو مهربونیش.رو همهء خاطرات قشنگ بچگیمون.رو همهء لحظه هایی که خونواده هامون با هم و در کنار هم بودن و احساس خوشبختی میکردیم.رو همهء چیزایی که هادی و عاشق من کرد و برقی که تو نگاهش از دیدن من به جا گذاشت و من چه ابله بودم که این همه عاطفه رو ندیدم.اما از ته دلم خوشحالم که ختم به خیر شد و مطمئنم که من،هرگز نمی تونستم هادی رو به اندازهء همسر فعلیش خوشبخت کنم. برای هادی خوشحالم و این آهنگ خواجه امیری رو بهش تقدیم میکنم! می خواستم بهب بگم چقدر پریشونم تحمل میکنم بی تو به هر سختی به شرطی بشنوم دنیات آرومه یکی اونجاست شبیه من،یه دییوونه چی کار کردی که با قلبم،به خاطر تو بی رحمم راستی.رنگ حنای حنابندان هادی،بعد از سه روز هنوز تو دستام مشخصه! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 تیر1390ساعت 0:7 توسط ستاره |
|
|
اما فردا13تیر1390 تولد دوست عزیزم،زهرای مهربونمه.می خوام از همین جا بهش تبریک بگم و اولین کسی باشم که تولدش رو بهش تبریک میگه.
زهرا جوونم,به داشتنت افتخار می کنم و نبودنت دلتنگم میکنه.امیدوارم همیشه همه جا تو هر موقعیتی که هستی از زندگیت راضی باشی،رضایت قلبی از زندگی یعنی خودخود خوشبختی حتی وقتی دیگران نتونن باورش کنن.همیشه خودتو دوست داشته باش و بدون که من هم همیشه دوستت دارم.و از همین جا میخواهم بابت3سال گذشته که دوستیمون یه رنگ و بوی دیگه گرفت و ریشه زد،ازت تشکر کنم.بابت همه شبهایی که روبه روی هم می نشستیم و از ته قلب می خندیدیم.بابت شبهایی که شونت ساحل اشکهام بود و حرفات آب خنک و زلال برای عطش قلبم.بابت همهء روزهایی که تو راه برگشت دوتایی هنزفری میذاشتیم و باهم شاد میشدیم یا با هم غمگین.بابت همه روزاهایی که من حوصله نداشتم و تو نه تنها تحملم می کردی بلکه تموم تلاشت رو میکردی تا جو رو عوض کنی و خنده رو به لبهام برگردونی.بابت همه روزهایی که دیر میومدم ایستگاه و تو فقط با لبخند مهربونت سکوت میکردی و من بی اونکه تو بفهمی از اعماق وجودم شرمنده میشدم.بابت همه روزهایی که فقط حضور تو باعث میشد اون کلاسهای مزخرف برام قابل تحمل باشه.بابت خنده هایی که از ته قلبم بود و ساعتهای بی شماری که با حضور تو و فائزه و فاطمه به شادی تمام بدل شد.روزایی که باعث میشه خاطرات دانشگاه همیشه برام شیرین ترین باشه.روزایی که جز خودمون4تا،هیچکی نمی تونست انقدر زیباش کنه.بابت دوست بودنت متشکرم.دوستی که فقط مال روزای خوش نبود و تو سختی و آسونی بهم وفادار موند.نمی دونم تو پاداش کدوم کار نیکی؟ اما خدا رو به خاطر حضورت شکر میکنم. دوست عزیزم،دوستت دارم.تولدت مبارک.ان شالله که صدها سال عمر کنی و همیشه به زیبایی و جوانی امروزت بمونی.و پله های ترقی رو به جای طی کشیدن بالا بری! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 تیر1390ساعت 23:30 توسط ستاره |
|
|
امروز دوازدهم تیر ماه1390 و تولد پدر عزیزمه.باباجون خیلی خیلی دوستت دارم.تولدت مبارک.ان شالله 155ساله شی.خوشحالم که کنارمون هستی و سایت خنکای وجودمون تو عطش تابستون داغ، و گرمی دستهات گرما بخش قلبمون توی یخبندون زمستونه.خدا رو شکر می کنم که نعمتی به زیبایی تو توی زندگی بهمون عطا کرده.همیشه قدردون زحمات بی دریغت خواهیم بود و تا آخر عمر در اعماق قلبمون جای خواهی داشت.
آرزو می کنم همیشه سالم و سرحال و خوش باشی و تا آخرین لحظه ءعمرم کنارم باشی. آرزوی من همه سرسبزی توست! به اندازهءعددآووگادرو تا دنیا دوستت دارم. تولدت مبارک بابای عزیزو مهربونم:-* |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 تیر1390ساعت 23:20 توسط ستاره |
|
|
سلام.می خوام هر وقت احساسی داشتم یا تجربه ای اینج بذارم.خوشحال می شم با نظراتتون راهنماییم کنین!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 تیر1390ساعت 0:26 توسط ستاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1390 |
|
RSS
|